|
راستشو بخواي تا حالا نشده بود پست به اين زيادي بزارم ولي از وقتي اين شعرو تا تهش خوندم، حيفم اومد واست ننويسمش! اگه حوصله نداري تا آخرشو بخوني،save كن و هر وقت حالشو داشتي بخون. مطمئنم حرف دل تو هم هست! در میان من و تو فاصله هاست... گاه می اندیشم... می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟! تو توانایی بخشش داری؟ دستهای تو توانایی آن را دارد؟ که مرا زندگانی بخشد؟ چشمهای تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست می توانی تو به من، زندگانی بخشی یا بگیری از من، آنچه را می بخشی...! آه می بینم می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی!!! من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟، همه چیز تو چه کم داری؟، هیچ آرزو می کردم که تو خوانندۀ شعرم باشی... راستی شعر مرا می خوانی؟ نه دریغا.. هرگز! باورم نیست که تو خواننده شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی... من صدا ميزنم: « آي! باز كن پنچره، باز آمده ام، من پس از رفتنها با چه شور و چه شتاب، در دلم شوق تو، باز امده ام» داستانها دارم، از دياران كه سفر كرده و رفتم بيتو از دياران كه گذر كرده و رفتم بي تو، بي تو ميرفتم، تنها، تنها... و صبوري مرا، كوه تحسين ميكرد. من اگر سوي تو برميگردم، دست من خالي نيست! كاروانهاي محبت با خويش، ارمغان آوردم. در من اين جلوۀ اندوه ز چيست؟ در تو اين قصۀ پرهيز_كه چه؟ در من اين شعلۀ عصيان نياز، در تو دمسردي پاييز كه چه؟ حرف را بايد زد! درد را بايد گفت! سخن از مهر منو جود تو نيست سخن از متلاشي شدن دوستي است! آشيان تهيدست مرا، مرغ دستان تو پر ميسازند. آه مگذار كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد... آه مگذار كه مرغان سپيد دستت، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد... من چه ميگويم، آه... با تو اكنون چه فراموشي ها با من اكنون چه نشستها، خاموشي هاست! تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برميخيزند! «حميد مصدق»
|
About![]()
خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس؛ Archivesبهمن 1387مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
آدمك چوبي تنها ميانه اين مزرعه متروكه |