تبليغاتX
...کمی صادقانه تر

...کمی صادقانه تر

!...سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد

چند روزه دارم تمرین میکنم که نسبت به همه ی نگاه ها بی تفاوت باشم...میخوام قلبمو که تبدیل شده به یه لخته خون از تو سینه ام بکنمشو جاش یه تیکه سنگ بزارم...

اما نمیدونم چرا نمیشه؟ تعجبم که چجوری این همه مردم تونستن اما نوبت به من که رسید نمیشه؟ 

مثل اینکه من تا آخر عمرم باید نگاه های سرد همه رو تحمل کنم و همشو بریزم تو این دل بیچاره!

آخه مگه این دل کوچیک من چقدر تحمل داره؟

آهای توئی که دلت از سنگه...میتونی یادم بدی؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت16:29توسط دریا | |

راستشو بخواي تا حالا نشده بود پست به اين زيادي بزارم ولي از وقتي اين شعرو تا تهش خوندم، حيفم اومد واست ننويسمش! اگه حوصله نداري تا آخرشو بخوني،save كن و هر وقت حالشو داشتي بخون. مطمئنم حرف دل تو هم هست!

 

*** 

در میان من و تو فاصله هاست...

گاه می اندیشم...

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟!

تو توانایی بخشش داری؟

دستهای تو توانایی آن را دارد؟ که مرا زندگانی بخشد؟

چشمهای تو به من آرامش می بخشد

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست

می توانی تو به من، زندگانی بخشی

یا بگیری از من، آنچه را می بخشی...!

آه می بینم می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی!!!

من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟، همه چیز

تو چه کم داری؟، هیچ

آرزو می کردم

که تو خوانندۀ شعرم باشی...

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه دریغا.. هرگز!

باورم نیست که تو خواننده شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی...

من صدا مي‌زنم:

« آي! باز كن پنچره، باز آمده ام، من پس از رفتنها

با چه شور و چه شتاب،

در دلم شوق تو، باز امده ام»

داستانها دارم،

از دياران كه سفر كرده و رفتم بي‌تو

از دياران كه گذر كرده و رفتم بي تو،

بي تو مي‌رفتم، تنها، تنها...

و صبوري مرا،

كوه تحسين مي‌كرد.

من اگر سوي تو بر‌ميگردم،

دست من خالي نيست!

كاروانهاي محبت با خويش، ارمغان آوردم.

در من اين جلوۀ اندوه ز چيست؟

در تو اين قصۀ پرهيز_كه چه؟

در من اين شعلۀ عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز كه چه؟

حرف را بايد زد! درد را بايد گفت!

سخن از مهر منو جود تو نيست

سخن از متلاشي شدن دوستي است!

آشيان تهيدست مرا، مرغ دستان تو پر مي‌سازند.

آه مگذار كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد...

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت،

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد...

من چه مي‌گويم، آه...

با تو اكنون چه فراموشي ها

با من اكنون چه نشستها، خاموشي هاست!

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر‌مي‌خيزند!

 

                                       «حميد مصدق»

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت15:23توسط دریا | |

 

می دونم تـلخ می نویسم، می دونم !!!

اون آدم همیشه شاد، تو تـنهایـی و دلتنگیـش گـم شد ...

به خدا دستم نمیره دروغ بنویسم،

دستم نمیره بنویسم : " آهـــــــــــــــای من خوشبختم ! "

بنویسم چیزی تو این روزگار گم نکردم ...

" روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم "

پس شما رو به خدا، تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!

                                                                          " به امید روزای بهتر "

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت13:59توسط دریا | |